تبليغاتX
بوفِ کور


مثل اینکه مشکلی پیش اومده بود که این پست،قابل دیدن نبود.منم تصمیم گرفتم از اونجاییکه هیچ چیز جدیدی

برای گفتن ندارم،همون مطلب رو دوباره در وبلاگ قرار بدم.تنبل هم خودتون هستید.

هفته پیش،هفته متفاوتی بود برای من.

یک سفر کاری داشتم به چابهار.شنیده بودم که چابهار یک منطقه آزاد و توریستی هست و از این بابت خوشحال

بودم که در کنار کار،میتونم از شرایط محیطی و منطقه لذت ببرم.زمانی که وارد شهر شدم ،متوجه شدم اون

چیزی که در ذهنم نقش بسته از این منطقه،کاملا اشتباه هست.فقر در جای جای شهر و استان سیستان و بلوچستان

بیداد می کنه.مردم گرسنه،افرادی که در خانه های حصیری زندگی میکنند،استانی که سی درصد از جمعیتش به

طور کامل بی سواد هستند و نیازی نمی بینند تا دخترانشان درس بخوانند.

کسب و کار هفتاد درصد مردم،قاچاق هست.قاچاق مواد مخدر،پوشاک،لوازم صوتی و از همه مهمتر،قاچاق

سوخت.

هر کس به هر وسیله ای شده و بنا بر توانی که داره،به حمل بشکه های نفت و گازوییل اقدام میکنه.حتی با ماشین

های بسیار قدیمی،من دیدم که بشکه ها رو به سمت پاکستان می بردند.از بومی ها پرسیدم مگر دولت نمی گه که

ما مرز ها رو بر روی قاچاقچی ها بستیم و اینها از راه های مخفی استفاده میکنند،این چه راه مخفی هست که

جلوی چشم همه با تویوتا و کانتینر دارن سوخت جابه جا می کنن؟

پاسخ جالبی داد،گفت سه بار حکومت کفار(لقب حکومت شیعی)مرز رو بر روی ما بستند و ما هم هر بار اسلحه

بدست گرفتیم.از اونجایی که توان برقراری امنیت رو نداشتند هر بار عقب نشینی کردند و مرزها رو بر روی ما

گشودند.خیلی جالبه برام که حتی پلیس ، راه رو باز میکنه تا سوخت از کشور خارج شه.این هم کسب و کاری

هست برای خودش.

با خودم میگفتم چرا این منطقه و استان باید انقدر محروم باشند؟چرا این استان با این تمدن دیرین که بارها شاهنامه

و حکیم توس ازش به بزرگی یاد کرده،باید الان انقدر ذلیل شده باشه؟

پاسخ این سوال ساده هست:دین و مذهب.

شاید بگید ای بابا.محمد باز شروع کرد.نشد یه مطلب بنویسه و به پای اسلام نپیچه.

اما دلیل دیگه ای وجود نداره.از اونجا که اکثر مردمان این دیار،اهل سنت هستند،حکومت نمیخواد که اینها رو پای

خودشون بایستند.هم از نظر امنیتی که جیغ و داد استقلالشون به هوا برخواهد خواست و هم از این نظر که

بالاخره  اونها اهل سنت هستند و با تشیع در تضاد.سنی ها که زیادی تند رو هستند و اعتقاد دارند اگر سه شیعه

رو بکشند،بهشت برین جایگاهشون خواهد بود و اصلا شیعیان رو مسلمان نمیدانند.


وحدت،کلمه ای مسخره است که در این مورد کاربردی نداره.عبدالمالک ریگی جایگاه خاصی در میون مردم داره

و هر چه بیشتر مردم رو نابود کنه و بکشه،مردم فقیر بیشتر برایش هورا میکشند.این معجزه دین است و مذهب.

اگر در قرون وسطی مسیحیان و مسلمانان،عین سگ و گربه به جون هم افتادند و یکی از خونبارترین جنگ های

تاریخ رو به راه انداختند،الان هم در قرن بیست و یک،در همین کشور ما،شیعه و اهل سنت چشم دیدن یکدیگر رو

ندارند.تقصیر خودشان هم نیست.به چیزی اعتقاد دارند که از پایه غلط هست و همین را می گوید.بزرگان شیعه

وقتی در سالروز مرگ خلیفه دوم،عمر،مجلسی به نام عمرکشان به راه می اندازند و صدها توهین و دشنام رو به

عمر نسبت میدهند،انتظار رافت از اهسل سنت نباید داشت که از نظر من،اسلام حقیقی برای همین سنی ها

میباشد.رنگ و لعاب بخشیدن به این نمای کهنه جواب نمیده...


خلاصه از نظر من هر چی بدبختی در این منطقه از ایران هست ،سر همه مناقشات به دین و مذهب ختم میشه و

نبودن خرد در مردمانش.

راستی در چابهار،روی نام یک دوست قدیمی خط قرمزی کشیدم.سخت بود برام،اما شدنی.


باید این کار رو میکردم و به نظرم راه دیگر و بهتری وجود نداشت.میدونم دلم براش تنگ میشه.بالاخره چهار سال

آشنایی زمان کمی نیست که بشه با یک یا دو روز،از یاد برد.اما میشه با این قضیه کنار اومد.

خلاصه اینکه دو خاطره برام موندگار شد در این سفر:یکی درک کامل کلمه فقر و محرومیت بود و دیگری خط

کشیدن روی نام این دوست قدیمی.


 این رو هم نمیتونم کتمان کنم که هنوز،بهش علاقه دارم.ولی احساس کردم ادامه این ارتباط به دنبالش نفرت

خواهد آورد و من دوست ندارم خاطرات شیرینی که مفت به دست نیاوردم رو برای چیزهای ارزون از دست

بدهم.

 

+ نوشته شده توسط بوف کور در دوشنبه 16 آذر1388 و ساعت 11:3 |

چند وقت پیش یه مطلبی رو یکی از دوستان برام فرستاد.در مورد آندره ژید.اندیشمند دوست داشتنی من.

این مطلب به طور کامل ار سایت دویچه وله کپی شده.بدون هیچ کم و زیادی.
آندره شک گرای دوست داشتنی بود


آندره ژید (۱۹۵۱ – ۱۸۶۹) یکی از بزرگترین نویسندگان ادبیات مدرن ۱۴۰ سال پیش به دنیا آمد. او در آثار خود با "خدایان آسمانی و زمینی" در افتاد و اخلاق شک‌گرای خود را به جای هنجارهای اخلاقی مسلط نشاند.

 آندره ژید در سراسر جهان (و از جمله در ایران) بیشتر با کتاب شاعرانه‌ی "مائده‌های زمینی" (۱۸۹۷) شناخته شده است. در این اثر نویسنده‌ی جوان به مخاطب خیالی خود اندرز می‌دهد که خود را از بند همه اندیشه‌ها و پیش‌داوری‌های ذهنی و تمام ارزش‌های اخلاقی رها کند و تنها از احساسات درونی و عواطف شخصی خود فرمان بگیرد، زیرا این تنها راه دستیابی به حقیقت است. می‌توان گفت که ژید تا پایان زندگی دشوار و پربارش به این رویکرد "رمانتیک" وفادار ماند.

 احساس (که برخاسته از جان و روان فردی است) با اندیشه (که دریچه‌ی ذهن به سوی دنیاست) تعارض دارد و فرآورد این ستیز در وجدان شخصی شکل می‌گیرد که برترین تجلی آن اخلاق فردی است. این اخلاق از نظر ژید با ‌هنجار‌ها و سنت‌های رایج اجتماعی که اخلاقیات مسلط را می‌سازند، در ستیز است.

 برای آندره ژید یگانه مرجع شایسته برای داوری درباره مناسبات انسانی، همین وجدان یا اخلاق فردی است، و نه اخلاق اجتماعی (یا مذهب مختار) که زاییده‌ی شرایط خاص و قراردادهای اجتماعی است.


صداقت در برابر تعهد

 ژید تعهد یا مسئولیت اجتماعی را در پرتو همین دوگانگی درمی‌یابد. او تعهد را بیش از مقتضیات بیرونی آن در ترازوی "اخلاق فردی" خود می‌سنجد. از این رو در مورد ژید کلماتی مانند صمیمیت یا صداقت، از "التزام" و "تعهد" گویاتر است.

ژید هیچ مرجع معنوی یا حتی "الهه الهام" را به رسمیت نمی‌شناسد. احساس فردی غریزی (و چنانکه خود گفته است) "حس حیوانی" خود را بر تمام آیین‌ها و ارزش‌ها برتر می‌شمارد. او در برابر هنجارهای اخلاقی و آموزه‌های دینی نه تنها سر فرود نمی‌آورد، بلکه با نفرت آنها را طرد می‌کند، زیرا آنها را زنجیری بر فردیت خویش می‌بیند.

 فردگرایی ژید آیینی خودپسندانه و کام‌جویانه نیست، بلکه حربه اصلی او در پیکار با زشتی‌ها و پلیدی‌هاست. اخلاق شخصی ژید داوری بیرحم و سختگیر است که تنها از "حقیقت" فرمان می‌برد.

 توماس مان در مقاله‌ای در رثای ژید نوشت: «ژید با آرامش و آسایش روحی و فراغت خاطر کاری نداشت. برعکس، ناآرامی، شک‌گرایی خلاق و جستجوی دایمی بود که در طول زندگی او را هدایت می‌کرد».

 آزادگی در زندگی و آزادی در آفرینش

 تجارب گوناگون ژید در سبک‌ها و اسلوب‌های هنری گوناگون، بی‌گمان حاصل رهایی اندیشه و احساس اوست. در کارنامه‌ی پربار او، در قالب‌های متنوع داستان و شعر و نثر شاعرانه و نمایشنامه، می‌توان رگه‌های رمانتیسم، سمبولیسم، سوررئالیسم و رئالیسم را کنار هم دید.

 ژید از آغاز فعالیت ادبی خود با انتشار آثاری مانند "اخلاق‌ستیز" و "دخمه‌های واتیکان" نگرانی و خشم متولیان "اخلاق و عفت عمومی" را برانگیخت. در پاسخ به دشنام‌های سنت‌گرایان در سال ۱۹۲۴ کتاب کوریدون را (که سالها پیش نوشته و در نسخه‌های معدود پخش کرده بود) منتشر کرد. ژید در این اثر که حدیث نفسی برخاسته از زندگی خود اوست، گزارشی مشروح و جسورانه از همجنس‌گرایی ارائه داده است.

افشای استعمار

آندره ژید در سال ۱۹۲۵ به آفریقا سفر کرد و در مستعمره‌های آن روز فرانسه به سیر و سیاحت پرداخت. او با دو کتاب رسواکننده به فرانسه برگشت: "سفر به کنگو" و "بازگشت از چاد".

 با این دو کتاب ژید مبارزه‌ی اخلاقی و فردی با فرهنگ بورژوایی را به عرصه سیاست گسترش داد. او با افشای جنایات استعمارگران فرانسوی در آفریقا، نشان داد که بورژوازی ریاکار و عوامفریبی که او را به "فساد اخلاقی" متهم می‌کند، خود اصول اولیۀ انسانی را زیر پا گذاشته است. گزارش انتقادی ژید در روشن ساختن افکار عمومی درباره عملکرد ظالمانه‌ی استعمار نقش مهمی ایفا کرد.

 کمونیسم، رؤیای زیبا

 ژید در سالهای ۱۹۳۱ تا ۱۹۳۶ به کمونیسم دل بست و به عضویت حزب کمونیست فرانسه در آمد. این اقدام ژید، اعتبار فراوانی برای حزب به همراه آورد. روشنفکران فرانسوی با دفاع از اتحاد شوروی (سابق) که در خطر حمله فاشیسم به سر می‌برد، در بیرون کشیدن "نخستین کشور پرولتاریای جهان" از انزوای سیاسی نقش تاریخی مهمی ایفا کردند.

 ژید در جامعه سوسیالیستی شکوفایی آرزوهای خود را می‌دید که می‌توانست به "محدودیت‌های اجتماعی و سازش‌های فردی" پایان دهد و با استقرار برابری "سعادت فردی" را قوام بخشد.

 ژید در سال ۱۹۳۱ در ستایش از دستاوردهای اتحاد شوروی چنین نوشت: «دلم می‌خواهد آنقدر زنده بمانم تا شکوفایی این حرکت پرشکوه را ببینم. پیروزی این جنبش را از صمیم قلب آرزو می‌کنم و آماده‌ام هر کاری به خاطر آن انجام دهم. می‌خواهم ببینم که یک دولت بدون دین، یک جامعه بدون خانواده تا کجا اوج می‌گیرد. دین و خانواده دو آفت بزرگ بشریت هستند».

شکست آرمان‌ها

 ژید در تابستان ۱۹۳۶ به دعوت "اتحادیه نویسندگان اتحاد شوروی" به خطه "انقلاب اکتبر" سفر کرد و شش هفته با کنجکاوی به هر گوشه‌ای سر کشید، و حتی از جریان "محاکمه‌های فرمایشی" که جلادان استالین علیه ناراضیان به راه انداخته بودند، سر در آورد.

 ژید پس از بازگشت به فرانسه مشاهدات خود را با انتقاداتی ملایم در کتاب "بازگشت از شوروی" منتشر کرد. این کتاب سیل فحش و ناسزای مطبوعات چپ را به سوی او سرازیر کرد. در پاسخ به آنها بود که ژید کتاب دیگری منتشر کرد به نام "تنقیح بازگشت از شوروی". در این کتاب انتقادات او اساسی‌تر و لحن او تندتر بود.

 ژید در پس تمام کاستی‌ها و نابسامانی‌ها "کمونیسم روسی" با ژرف‌بینی شکل‌گیری یک نظام خودکامه را می‌بیند. او به روشنی نشان می‌دهد که رؤیاهای پرشکوه انقلاب اکتبر به مشتی دروغ وقیحانه بدل شده است.

 از نظر ژید پلیدترین جنبه نظام شوروی، همگن‌سازی و یکسان‌گردانی افراد جامعه بود. ترور فردیت و حذف افراد "ناجور و متفاوت" نمی‌توانست از دید ژید که به ویژه در اینجا شامه تیزی داشت، پنهان بماند. او توضیح می‌دهد: «در شوروی همه چیز یک بار برای همیشه تعریف شده است. افکار مردم را چنان ماهرانه دستکاری کرده‌اند که این همسانی به نظر آنها طبیعی جلوه می‌کند... هر روز صبح روزنامه پراودا هرآنچه که ارزش دانستن داشته باشد را به آنها می‌آموزد. همه باید یک جور فکر کنند، و اگر کسی جور دیگری فکر کرد عاقبت بدی پیدا می‌کند!»

 فریب و تقلب از نظر ژید یک ضعف اساسی بود که نمی‌توانست بر نظام شوروی ببخشد. می‌نویسد: «انتقاد من به شوروی این نیست که چرا پیشرفت نکرده، بلکه این است که چرا راجع به وضعیت خود به ما و تمام دنیا دروغ گفته است».

 در پایان سال ۱۹۳۶ ژید از حزب کمونیست استعفا داد. پیش از کناره‌گیری از حزب نوشته بود: «هیچ حزبی نیست که من ناچار باشم آن را بر حقیقت ترجیح بدهم... من به حقیقت احساس وابستگی می‌کنم نه به یک حزب، و اگر حزبی حقیقت را ترک گفت، من هم فوری آن را ترک می‌کنم».

 ژید با بیرون آمدن از تعهد حزبی، تعهد قلبی و صمیمانه خود را به آرمانی اصیل‌تر نشان داد: "رهایی انسان از بند همه خدایان آسمانی و زمینی".

 از آندره ژید کتاب‌های مائده‌های زمینی، سکه‌سازان، رذل، در تنگ، "پرومته سست در زنجیر" و "بازگشت از شوروی" به فارسی ترجمه شده است.

 علی امینی

تحریریه: داود خدابخش


+ نوشته شده توسط بوف کور در یکشنبه 8 آذر1388 و ساعت 9:33 |

هفته پیش،هفته متفاوتی بود برای من.

یک سفر کاری داشتم به چابهار.شنیده بودم که چابهار یک منطقه آزاد و توریستی هست و از

این بابت خوشحال بودم که در کنار کار،میتونم از شرایط محیطی و منطقه لذت ببرم.

زمانی که وارد شهر شدم ،متوجه شدم اون چیزی که در ذهنم نقش بسته از این منطقه،کاملا

اشتباه هست.فقر در جای جای شهر و استان سیستان و بلوچستان بیداد می کنه.

مردم گرسنه،افرادی که در خانه های حصیری زندگی میکنند،استانی که سی درصد از جمعیتش

به طور کامل بیسواد هستند و نیازی نمی بینند تا دخترانشان درس بخوانند.

کسب و کار هفتاد درصد مردم،قاچاق هست.قاچاق مواد مخدر،پوشاک،لوازم صوتی و از همه

مهمتر،قاچاق سوخت.

هر کس به هر وسیله ای شده و بنا بر توانی که داره،به حمل بشکه های نفت و گازوییل اقدام

میکنه.حتی با ماشین های بسیار قدیمی،من دیدم که بشکه ها رو به سمت پاکستان می بردند.از

بومی ها پرسیدم مگر دولت نمیگه که ما مرز ها رو بر روی قاچاقچی ها بستیم و اینها از راه های

مخفی استفاده میکنند،این چه راه مخفی هست که جلوی چشم همه با تویوتا و کانتینر دارن

سوخت جابه جا می کنن؟

پاسخ جالبی داد،گفت سه بار حکومت کفار(لقب حکومت شیعی)مرز رو بر روی ما بستند و ما هم

هر بار اسلحه بدست گرفتیم.از اونجایی که توان برقراری امنیت رو نداشتند هر بار عقب نشینی

کردند و مرزها رو بر روی ما گشودند.خیلی جالبه برام که حتی پلیس ، راه رو باز میکنه تا سوخت

از کشور خارج شه.این هم کسب و کاری هست برای خودش.

با خودم میگفتم چرا این منطقه و استان باید انقدر محروم باشند؟چرا این استان با این تمدن

دیرین که بارها شاهنامه و حکیم توس ازش به بزرگی یاد کرده،باید الان انقدر ذلیل شده باشه؟

پاسخ این سوال ساده هست:دین و مذهب.

شاید بگید ای بابا.محمد باز شروع کرد.نشد یه مطلب بنویسه و به پای اسلام نپیچه.

اما دلیل دیگه ای وجود نداره.از اونجا که اکثر مردمان این دیار،اهل سنت هستند،حکومت نمیخواد

که اینها رو پای خودشون بایستند.هم از نظر امنیتی که جیغ و داد استقلالشون به هوا برخواهد

خواست و هم از این نظر که بالاخره  اونها اهل سنت هستند و با تشیع در تضاد.سنی ها که

زیادی تند رو هستند و اعتقاد دارند اگر سه شیعه رو بکشند،بهشت برین جایگاهشون خواهد بود

و اصلا شیعیان رو مسلمان نمیدانند.

وحدت،کلمه ای مسخره است که در این مورد کاربردی نداره.عبدالمالک ریگی جایگاه خاصی در

میون مردم داره و هر چه بیشتر مردم رو نابود کنه و بکشه،مردم فقیر بیشتر برایش هورا

میکشند.این معجزه دین است و مذهب.

اگر در قرون وسطی مسیحیان و مسلمانان،عین سگ و گربه به جون هم افتادند و یکی از

خونبارترین جنگ های تاریخ رو به راه انداختند،الان هم در قرن بیست و یک،در همین کشور

ما،شیعه و اهل سنت چشم دیدن یکدیگر رو ندارند.تقصیر خودشان هم نیست.به چیزی اعتقاد

دارند که از پایه غلط هست و همین را می گوید.بزرگان شیعه وقتی در سالروز مرگ خلیفه

دوم،عمر،مجلسی به نام عمرکشان به راه می اندازند و صدها توهین و دشنام رو به عمر نسبت

میدهند،انتظار رافت از اهل سنت نباید داشت که از نظر من،اسلام حقیقی برای همین سنی

هاست.رنگ و لعاب بخشیدن به این نمای کهنه جواب نمیده...

خلاصه از نظر من هر چی بدبختی در این منطقه از ایران هست ،سر همه مناقشات به دین و

مذهب ختم میشه و نبودن خرد در مردمانش.

راستی در چابهار،روی نام یک دوست قدیمی خط قرمزی کشیدم.سخت بود برام،اما شدنی.

باید این کار رو میکردم و به نظرم راه دیگر و بهتری وجود نداشت.میدونم دلم براش تنگ

میشه.بالاخره چهار سال آشنایی زمان کمی نیست که بشه با یک یا دو روز،از یاد برد.اما میشه با

این قضیه کنار اومد.

خلاصه اینکه دو خاطره برام موندگار شد در این سفر:یکی درک کامل کلمه فقر و محرومیت بود و

دیگری خط کشیدن روی نام این دوست قدیمی.

 این رو هم نمیتونم کتمان کنم که هنوز،بهش علاقه دارم.ولی احساس کردم ادامه این ارتباط به

دنبالش نفرت خواهد آورد و من دوست ندارم خاطرات شیرینی که مفت به دست نیاوردم رو برای

چیزهای ارزون از دست بدهم.

 

+ نوشته شده توسط بوف کور در شنبه 30 آبان1388 و ساعت 13:59 |

باران پاییزی

از پنجره اتاقم به بیرون مینگرم،آسمان ابریست.

ابرهای سیاه ، خورشید را به اسارت گرفته اند و سایه شان ،تاریکی را برای زمین به ارمغان

آورده است.

دل پردرد آسمان ، تنها با بارش باران آرام میگیرد و دیری نمی پاید که بارگباردهشتناک،اشکهایش

را جاری میسازد و زمین سیراب از اشک آسمان میشود.

هر روز در دیواره پشت پنجره اتاق،ارزنی برای پرندگان میریزم.

هجوم آنان در آن هنگامه دیدنیست.بارش شدید باران آنان را نیز به شوک عمیقی فرو میبرد.

دست از خوردن میکشند و در گوشه ای کز میکنند.سردر میان پرهایشان فرو میبرند و میلی به

خوردن غذا از خود نشان نمیدهند.

در پشت بام خانه روبه رویی ،کلاغی بر روی آنتن نشسته .خیلی خیلی دوست داشتم  که بدانم

به چه فکر میکند.تا به حال ندیده بودم که کلاغ زیر باران شدید، سربرارد و فریاد غارغار خود را سر

دهد.

درختان هم برای اینکه ثابت کنند کم از آسمان ندارند،بارش برگهایشان را به رخ میکشند.

با ضعیفترین باد و نسیمی،برگهای خسته از اسارت ،خود را بدان میسپارند و رها میشوند.

ازپای میز کارم بلند میشوم و از پنجره به بیرون مینگرم.دانه های باران ، محکم و باسرعت به روی

چترهای باز عابران پیاده،فرود می آیند.

دختر و پسری ، دیوانه و سرمست، زیر این باران شدید و بدون چتر به آرامی قدم برمیدارند.پسر

دستان خود را برگردن دخترک انداخته و دختر دست دیگر پسر را میفشارد.

صدای خنده هایشان را به وضوح میشنوم.پسر سرش را سوی آسمان میکند و چشمان خود را

میبندد.

باران صورتش را میشوید و او زمزه ای با خود میکند.نمیدانم چه با خود گفت،اما بعد از این

زمزمه،بوسه ای بر گونه دخترک نشست و صدای بلند خنده هایشان به لبخندهای آرام بدل گشت

و چشمانشان خیره به یکدیگر.

عابران بی هدف،با چترو بی چتر به سرعت در حرکتند.نمیدانم که آیا آنها هم قدر این باران را

میدانند؟

نفس عمیقی میکشم.به قدم زدنهای آنان زیر این باران زیبا حسادت عجیبی می ورزم.

هوس قدم زدن به سرم میزند و از شرکت خارج میشوم.

از درب شرکت که خارج شدم فهمیدم،احساس کردن این باران لذتی دیگر دارد تا اینکه از پشت

پنجره به نظاره نشستن.

لطافتی که همیشه همراه پاییز هست،وقتی با بوی خوش باران و برگریزان آمیخته شود،حس

زیبایی را به من هدیه میکند.

سیگاری روشن میکنم و در کوچه قدم میزنم.

یاد حرف الهه افتادم که گفته بود:

سرشت پاییز اندوهه وآرامشی که حس میکنی به خاطر همرنگی خزون بادلته.

این جا قربت بین طبیعت و توست و پیوند روحی که شکل میگیره....

همیشه در نوشته هایم وقتی از خزان و پاییز مینویسم،بدین نکته ناخوداگاه می پردازم که

آرامش غریبی مرا فرا گرفته.

در همین نوشته نیز دیگربار قصد بازگویی این نکته را داشتم،که یاد حرف این دوست گرامی

افتادم.

شادی از دید من،همان احساس آرامش داشتن هست.تعاریف گوناگونیست از کلمه شادی...

وقتی آرامشی که در هیچ بازه ای از زمان،انقدر پررنگ و پراحساس ،سراغی از من نمیگیرد،نباید

به این روزهای پاییزی دلخوش کنم؟

آری.سرشت پاییز آمیخته با اندوه است.اما وقتی ذات انسان تطبیق یافت با شرایط زمان،همان

آرامشی که من میگویم،به انسان چراغ سبز نشان میدهد و من این حس را اگر هم اندوهناک

باشد،با هیچ چیز معاوضه نخواهم کرد....



 

 

+ نوشته شده توسط بوف کور در سه شنبه 12 آبان1388 و ساعت 17:8 |
 

 چقدر دلتنگ دیدار دوباره ات بودم.

یکایک روزها و شب های غیرقابل تحمل تابستان را بدین امید سر کردم که دوباره نود شب به

یادماندنی دیگر را سپری کنم.تمام  فراز و فرودهایی که در زندگیم رخ داده،خواسته یا

ناخواسته در این فصل رنگ از رخسار پریده ، بوده است.

 در این فصل زیبای خاطرانگیز.

 تقدیر این بوده که از بخت بد ، در فصل سوزان تابستان به دنیا بیایم و دیوانه وار عاشق پاییز

باشم!

 چگونه میتوان هیچ حسی به حالات و احوالات خزان نداشت؟

 قدم زدنهای شبانه،پاگذاردن روی برگهای زرد و خسته پاییزی که دیگر نه توان سینه سپر

کردن دارند و نه حوصله ایستادن و مقاومت . هر یک با هم و بی هم از کاشانه و دنیای خویش

جدا میشوند.شاخه و برگهای دیگر را تنها میگذارند و رقصان و چون مستان سرخوش از هست

به نیست سفر میکنند .خود را به  این برگهای نیست شده تشبیه نمیکنم.

 به برگهای خسته و مایوسی تشبیه میکنم که با کینه وحسادت وبا دیدگانی پراز شهوت

نیست شدن،ریزش باران برگهای خوش اقبال را به نظاره مینشینند.

 میدانند که دیر یا زود شاخه های ستمگر دستبندهای آنان را باز خواهند کرد و آنان نیز به

همسفران خویش میپیوندند.در این احوال،طنین دهشتناک خش خش برگها در زیر پاهایم،مرا

به این فکر فرو میبرد که آیا این صدا را نمیتوان تشبیه کرد به صدای خرد شدن استخوانهای

خویش در زیر پاهای سرنوشت ؟سرنوشت زورمندی که با وام گرفتن از جمله هدایت،

ناجوانمردانه به هرسوی که دوست دارد مرا میکشد.خرد میکند و میشکند،اما من کماکان

نفس میکشم،پس هستم.حتی اگر روح مرده ای داشته باشم،جسم من مقاومت

 میکند.مقاومت کوری که فقط باعث یاس ونومیدی بیشتر خواهد بود.

 فرق من با برگ مایوسی که تنها نظاره گر سفر دوستان و یاران خود هست،چیست؟

 برگ ناتوانی که رنگ زرد خزان را بر رخسار خود میبیند.سرد و کسل ، بی جان و بی تفاوت

ثانیه های شوم را دنبال میکند تا وی هم قمار نیستی را ببرد.

 بازی ادامه خواهد داشت.همین طور وهمینطور زمان و زمانه میگردد و می چرخد و به پیش

میرود.پس از یک خواب شیرین زمستانی دوباره برگهای شاداب و سرزنده ،با غرور و پر صلابت

سربر می آورند و با هیبت خاصی به دیده تحقیر به برگهای زرد پای درختان می نگرند.

 اما آن روز خواهد رسید که آنها هم ، آرزوی در آغوش کشیدن همان برگهای نیست شده ی

پای درختان را خواهند داشت!

 سی روز از این فصل به یادماندنی گذشت.جمعه ها همیشه یک رخوت و نومیدی خاصی

همراه خود دارد.در این سی روز سعی کردم که به بهترین شکل از شرایط سود برم.با اینحال

به مانند همیشه،جمعه یاد دلتنگی ها را زنده میکند.ناگزیر به فکر فرو رفتم که بعد از این دو

ماه چه میکنم؟زمستان،بهار،تابستان...

 باخودم میگویم شاید همه اینها تلقین باشد.مگر فصلها با هم چه تفاوتی دارد؟

 اینطور مگر نبوده که در زمستان هر سال با آهنگ زمستان اخوان ثالث،با دکلمه شورانگیز این

 بزرگوارمرد،ازدنیای خویش ،خود را رها شده میدیدم!

 پاسخی برای قطار افکارم ندارم.

 بی معنیست که زمستان و بهار و تابستان را لعنت فرستی که چرا پاییز نمی آید و وقتی هم

فصل خزان آمد ،زمین و زمان را ناسزا گویی که چرا اینقدر زود به پایان میرسد. لعنت به عصر

جمعه که همیشه حقیقت درونی انسانها را آشکار میکند.همیشه همینطور بوده.احوالات

درونی انسانها که در بازه هایی از زمان جلوه میکند،با غم و یاس همراه است.غروب یک جمعه

پاییزی برای من همیشه همینطور بوده.غروبی پر از

 

احساس.احساس نزدیکی به نیست بودن.همیشه این غروب را دوست میداشتم،اما نه امروز!

 احساس....

 پاییز  فصل احساسات خاموش هست.در این فصل زیباست که انسانهای احساسی،

شاعرانه ترین شعرهای زندگی را مرور میکنند.چقدر با خود کلنجار رفتم که آیا من وقعا آدمی

احساسی هستم؟

 اگر اینطور است،چرا فقط در پاییز این عواطف را حس میکنم؟مگر میشود انسان عواطف  خود

را نهان کند؟!

 شاید از دیگران پنهان کند،اما خود و خویشتن را که نمیتوان فریب داد!

اتفاقات و رفتارهایی که در این هفته داشتم ،خاطرات شیرینی را برایم ساخته است.

 از هوای مطبوع صبحگاهی تا پیاده روی بعد از کار تا پارک لاله!چقدر این دوساعت در روز را

دوست دارم.

 گوش دادن به موسیقی استادشجریان ، سرکشیدن آب جو،که همیشه همراه دارم.

 قدم های خود را شمرده برمیدارم.هنوز پیاده روها قبرستان برگها نشده اند.کم کم و یک به

یک شاخه های ستمگر مجوز آزادی برگهای خسته را صادر میکنند.در هیاهوی شهر،با سری

داغ شده و همراه موسیقی دلخواه،نظاره گر مردمی هستم که سریع و با اضطراب به هر

سوی میروند.روی نیمکت همیشگی خود مینشینم.کاغذ و خودکار خود را برمیدارم و مثل

همیشه شروع میکنم به نوشتن.متن هایی که همیشه و فقط خودم می خوانم.پس از

ساعتی ،با آرامشی مثال زدنی به سوی خانه رهسپار میشوم.

 فردا شنبه دیگریست.یک آغاز دیگر.

غروب جمعه را باز هم فراموش میکنم و تمام تلاش خود را میکنم تا به

 بهترین شکل،از این فصل زیبا و از شرایط پیش آمده برایم،سود برم.

 شادی حقیقی که انتظارش را میکشم.

 شاید این شادی که میگویم،با شاد بودن های رایج،متفاوت باشد.

 شادی برای من،مفهومی جز آرامش ندارد.هر بار که از این آرامش جدا شوم،غم و یاس

ونومیدی به سویم سرازیر میشود،مثل همین جمعه های پاییزی.

 و هر بار که در شرایط و ناملایمات زندگی،آرامش را در آغوش میکشم،شادی حقیقی که

مدنظرم است را احساس میکنم....

 امیدوارم هفته خوبی را همه در پیش داشته باشیم.

 شنیدن آلبوم جدید محسن نامجو رو به همتون توصیه میکنم.هر چند در پست بعدی مفصل به

این موجود دیوانه و محیرالعقول خواهم پرداخت

 

 

 

+ نوشته شده توسط بوف کور در جمعه 1 آبان1388 و ساعت 18:19 |


Powered By
BLOGFA.COM


اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات